85/02/09- - فرید

سحرگاه.....
با بوسه موجهاي خروشان؛؛ بر پيكر آن تكه صخره كوچك آغاز ميشد.....
آسمان با فرستادن نسيمش ؛؛ نوازشش مي كرد...
مهتاب با تبسمش او را مهمان خود مي ساخت....
تا زيبا بخوابد.....تا زيبا بييند.....
درهمان جا و در عمق دريا تكه سنگ سياهي بود...كه در ميان شن هاي كف دريا در سكوت خود آرام گرفته بود...
تنها ارمغان دريا براي او .....تنهايي بود...
او صبحگاهان سطح دريا را مي ديد....
وگاه؛ آهي مي كشيد به بزرگي يك موج....
اما در پس آن لبخندي مي زد به ‹‹ زيبايي غربت خويش ....››
تلالو نور در سطح دريا؛؛ حسرت لحظه هايش بود.....
او هر روز به آن گوي پر نور مي نگريست‹‹ بي آنكه بداند چيست.........››
و هر روز در انتظارش؛؛ نظاره گر آسمان بود.....
از آرزو كردن فرسوده و بي تاب شده بود....
اما باز انتظار؛؛؛ براي رسيدن روز بعد او را سرشار از سرور مي كرد.....
‹‹‹ شايد اين انتظار بود كه لحظه هايش را معنا مي بخشيد .... ›››
به آرام و با ‹‹ تبسمي تلخ ›› دوباره به آن گوي پر نور نگريست .....
ودر حالي كه غروب؛؛ دريا را در بر گرفته بود ...
به آرامي در تاريكي آن محو شد...
+ |