85/02/01- - فرید
در دامنه كوهي به بلنداي عمر... دو همسفر؛؛ عهدي بستند برای رسیدن به قله عشق.... رفتن را با دميدن نسيم صبح آغاز كردند...گلهاي بهاري با صداي قدمهايشان بيدار شدند... وسكوت كوهسار نيز؛ با زمزمه آرام آنها شكست.... در قله آن كوه؛؛ غنچه اي مي روييد براي زيستن......براي بودن... وشرط زندگي جاودانه ؛؛؛؛در بوييدن آن بود.... در يكديگر محو شده بودند گويي كه يگانه بودند.... ‹‹‹ رخ خود را در سيماي ديگري مي ديدند....››› روز به پايانش نزديك بود ... وآنان در چند قدمي قله ...و بوييدن آن غنچه.... اما.؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ صخره اي در كمين آنها بود...براي نرسيدن.... نيازمند نردباني بودند براي گام نهادن به قله ........اما نردباني نبود... جز؛؛ ‹‹‹شانه هاي هم....››› ودر قله كوه نيز فقط؛؛ غنچه اي؛؛ بود براي بوييدن... مهتاب با عشوه اش سلامي كرد......و شب مهمان لحظه ها شد... روز نو ؛؛؛؛ با بانگ خورشيد بيدار شد... در قله كوه غنچه اي نبود.... (( يك رد پا)) ؛؛؛رفتن را آغاز كرده بود... فاصله قدمها بلند بود...و ؛؛نشاط؛؛ در آن نمايان ..... گويي قدمها دوباره متولد شده بودند...... لحظه ها سپري شدند...... اما قبل از آنكه خورشيد با آسمان وداع كند..در زير پرتوي طلايي خود... جاي پايي را در ‹‹ پايين ›› صخره ديد..... ‹‹‹كه باد آن را در آغوشش گرفته بود ›››
+ |