87/03/14- - فرید
به گمانم از بازی سرنوشت شنیده باشید که نه اجازه شروع بازی را می دهد و نه پایانش را ؛ قاعده ای خاص دارد بدون اراده تو شرایطی متفاوت با خواسته ات برایت می سازد ؛چه بخواهی چه نخواهی! همچون آفتاب که نمی توانی به او بگویی کمتر بتابد...! اما این بازی هم مثل همه بازی ها تایم خود را دارد و تاریخ انقضایی ؛ رکودی و پایانی ؛ فقط کافیست جرات تاوان دادن را داشته باشی...! اما گاهی بعضی بازی ها دست سرنوشت نیست بلکه خود ما آغازگر آنیم و تعیین می کنیم تا کجا و چه زمان ادامه اش بدهیم و از آن چه بخواهیم و چه بدست آوریم .. "گاهی ادامه بعضی بازی ها اشتباه است" و همچون سراب می تواند ما را امیدوار به لحظه های پیش رو کند و احساسی را به ما دهد شبیه پرسه زدن در کوچه پس کوچه های خلوت و تاریک زندگی بااین امید که انتهای آن شاید آغاز دیگری باشد و این باعث می شود که از آن اشتباه لذت ببریم بی آنکه نگران تاوانه ادامه دادنش باشیم اما یک پای همه این ماجراها یک بازی مبهم و شیرین است بازیه ای که نه در تسخیر تقدیر است نه اراده ما ؛ بازیه که ادامه دادن یا ندادنش فرقی ندارد چونکه همیشه با توست! و درد و اشک و فکر و آزادی را سخاوتمندانه به تو هدیه می کند.. 
+ |
87/03/01- - فرید
مرد هر روز به چشمانش خيره مي شد... و هر لحظه احساس مي كرد كه پرواز را فرا خواهد گرفته..! زن نيز با تبسمي سخاوتمندانه به مرد مي نگريست .... بي آنكه لحظه اي روي خود را به سويي ديگر بر گرداند... مرد احساس مي كرد كه مي تواند بي تابي خورشيد را براي طلوع درك كند و عطش پروانه را براي رسيدن به شمع همچون شربتي گوارا بنوشد امیدی کم سو در نگاه مرد جرقه زد " با خود گفت عشق آنچنان كه مي گويند تلخ نيست..! " در ميان افسون چشم زن؛ لحظه هاي جادويي زندگيش را سپري مي كرد... به يكباه تصميم گرفت كه به سويش برود و كنارش بنشيند تا آرام بگيرد همچون پرنده اي كه مشتاق رسیدن به لانه است.. از جايش برخاست؛ گلي در اطرافش نبود تا آن را بچيند ولي حس مي كرد كه دشتي پر از لاله سرخ را در دلش جاي داده... اما ناگهان نفسش همچون سنگ؛ سرد و سنگين شد.. قدمهايش مانند درختي بي ريشه؛ سست گشت و ايستاد... آن زن از جايش برخاست و با همان تبسم ؛ اما بي عتنا از كنار مرد رد شد...! و در افق ناپديد گشت... ... .. مرد هرگز نتوانست تا آخر عمر صداي آن "عصاي سفيد" را فراموش كند...
+ |