86/09/06- - فرید
وما به اصطلاح"سالم ها" به شکلی به آن خیره شده
بودیم
که انگار هزاران سال نوری از ما فاصله دارد ...
ما به یکدیگر خیره شده بودیم و حسادت هایمان
را به رخ هم می کشیدیم و او با چنان هیجانی به ما نگاه می
کرد
که هر لحظه انتظار داشتیم کودکی از بطن ما متولد شود !
زرق و برق خیابان به شکلی فریبمان داده بود که فراموش کرده
بودیم
که چرا بیرون آمده ایم و او آنچنان با دقت خوراکیش می خورد
که اشتهای
هر عابری را تحریک می کرد ما سالم ها آنچنان در نیازهایمان
غرق شده بودیم
که باورمان شده بود که شاید فردایی نباشد و او کفش های تازه
اش چنان
در آغوش فشرده بود که انگار هزاران راه نرفته در پیش دارد ؛
ما سالم ها با سکوتمام چنان انس گرفته بودیم صدایی جز آن را
نمی شنیدیم
و او گاه و بی گاه آوازی ميخواند گنگ و بی معنا گویی تمام
هدفش شاد زیستن
است
پیران به جوانان نگاه می کردند و آرزوهای ناکمشان را می
شماردند
جوانها به پیره ها با تردید نگاه می کردند و آرزوهایشان را دورتر
و دورتر می دیدند
همگان در گناه غوطه می خوردیم و او تنها کسی بود که به فکر
تکه نانی بود که وسط خیابان افتاده بود ؛
همه ما اسیر گذشته هایمان بودیم و لابه لای صحفه های غبار
گرفته
به دنبال راه فراری می گشتیم
و او آن روز نامه زندگیش را تاانتها خواند بی آنکه یک سطرش
را که از ازل برایش نوشته شده بود ناخوانده بگذارد
او تنها کسی بود که ؛
از خوردن و نفس کشیدن و خندیدن و آواز خواندن و نگاه کردن
لذت برد
...
..
به راستی کدامیک از ما از قصه زندگی "عقب مانده"
بودیم ...!؟
+ |