86/08/19- - فرید
گامهای بی قرار من در تکاپوی یافتنت ؛ در میان سرابها لحظه ای آرام و قرار ندارد شب بر من همچنان می بارد و ستارگان خیره به چشمان مهتاب به دنبال چشمان منتظر می گردند عشق من افسانه نبود اما چه افسوس که خود در میان خاطرات افسانه شد ؛ و خود می دانم که نوشته هایم همه بهانه اند و بی ریشه ! اما چه کنم ؛ می خواهم بنویسمت اما قلم در دستانم غرق در تردید است می خواهم ببینمت نگاهم از شرم نگاهت هراسان است می خواهم ببویمت اما از من آنچنان دوری که خورشید از همزاد کهکشانی خود ؛ می خواهمت ... اما می دانم؛ كه دیگر نیستی ....
+ |
86/08/01- - فرید
باد ؛ هرگز پایانی ندارد همچنانکه تو هنوز بر خاطراتم می وزی ... عشق آتشین را هرگز نمی توان با اشکهای سرد شبانه خاموش کرد ... همچنانکه گدازه های آتشین آتشفشان را دریا نمی تواند در خود محو کند... چه می توان کرد با این جادوی سرخ که هر سنگ وخاری را نرم و گوارا می کند چه می توان کرد با این مرشد خوش صدا که آوازش همچون جاده ها پایانی ندارد چگونه پنهانش کنم در این دل ؛در کجای این ویرانه بی پیکر ؛ تا دستهایم از این آتش دور بماند ... کجا پنهانش کنم..؟ تا غبار یادش هر روز چشمهایم را نسوزاند و پر آبش نکند ... 
+ |