86/07/15- - فرید
چه احساس غریبیست هنگامی که سالها صدای سکوتت را از میان ناله های آشنای برگهای زردی بشنوی که غرورشان به قیمت آمدن فصلی نو شکسته شده ؛ چه غوغایی دارد هنگام پرسه زدن در خاطرات داغ ظهرهای تابستان ناگه بوی نمناکی خاک و اولین باران فصل زرد را احساس کنی ؛ اولین سوز فصل جدایی را ؛ چه عالمی داریم ما ؛ که صدای حزن انگیز تنهاییمان را لابه لای این سطرها پنهان می کنیم به امید نوازش نگاهی مهربان ؛ و چه غروری داریم که هنوز در آرزوهایمان غرقیم ؛ آرزوهایی به بزرگی تمام دلمان و چه امیدی در ما ریشه زده که در کورسوی افکارمان هنوز جرقه هایی را می بینیم که همان امیدهاست و شاید سرابها ؛ پس دستهایم بالا می برم و دعا می کنم : خداوندا "درک" لحظه های شیرین و تلخ را همانند آب گوارا در دل من جاری کن و آرزوهای شیرین و گاه دست نیافتنی را هرگز در من نخشکان ! چراکه در این صحرای تشنه و همیشه منتظر آرزوها ؛ تنها بهانه برای امید به جوانه زدن و روییدن باریدن باران بهاریست ... و هنوزم ؛ ای محال خوش گوارم ؛ تنها بهانه ام برای نوشتن و اندیشیدن به عشق تو هستی ؛

+ |
86/07/04- - فرید
سیاهی و سفیدی تنها رنگهایی هستند برای معنا کردن گذشته و آینده و یا برای نمایان کردن چاههای ساکت و تاریک و نشان دادن اوج زیبایی و گرمای آفتاب هستی بخش و روشن ظهرهای تابستان ...؛ و اکنون ؛ تنها واژه ای است که می تواند تمام رنگهای زندگی را دل خود جای دهد ؛ همه سیاهی و سفیدی را با هم ؛ زیرا تنها گذرگاهیست که هنوز از تلخی و شیرینی آینده سهمی نبرده و همچنان باز است و خلوت ؛ "سختی راه" همچون شنهای روان و نرم ؛ ساکت و آرام منتظر گامهای تو هستند تا همیشه در این امید به سر ببرند که هنوز کسی پیدا می شود که بر آنها قدم بگذارد زیرا که صدای پای تو و من همیشه آشناست زیرا تنها همدم ما سکوت همین جاده هاست ...؛ و من در تکاپوی ذهن تازه برای آلبوم زندگیم هستم می خواهم با قلمی که جوهر آن از شبنم صبحگاهیست خوشبینانه طلوعی دوباره را نقاشی کنم و با مرغان صبحدم گذشته ها را لابه لای خاطرات پنهان کنم... اما ای آنکه همه عشق مرا در تاریکی گیسوانت گم کردی و مرا وادار به یافتن تلخی نفرت کردی ؛ یاد تو را در کجای این سیاهی و سفیدی ؛ کجای "اکنونم" پنهان کنم..؟
+ |