86/04/24- - فرید
استاد ...! گفتی که "عشق کلامی بیهوده نیست " اما نگفتی چگونه در این روزگار كه چشم ،دل را فريب می دهد می توان از آن ابدیت ساخت ...؟ آه استاد ؛ گفتی که" عشق خود فرداست خود همیشه ست " اما نگفتی چگونه فردا را از روزگاری که هوس را همچون یاقوت درخشان بر انگشتر صداقت گذاشته است متولد کنیم؟ استاد ...! می دانی که اقبال بر در خانه ات نشست و تا چهره ات را از گرمی نفسهای آن زن همیشه مهربان سرشار نکرد رهایت نکرد ... حال در این روزهای تنگ و سوزان چگونه به خود دروغ بگویم و زمزمه کنم " بيشترين عشق جهان را به سوي تو مياورم " سویی که جز انتظار بی پایان چیزی نمی بینم ؛ مهربان ! می دانم روشنی هرگز دور نیست ؛ می دانم که عشق می تواند آفتابی باشد در ظلمات شب ؛ در اوج تاریکی؛ اما چگونه عشق را می توان باور کرد ؟ با کدامین اعتماد ؛ در روزگاری که از ابرهای سفید و پاک ؛ فریب هایی می بارد که همچون باران زلال است و دلربا ... 
+ |
86/04/17- - فرید
شب در دالان سرد سرنوشت گوشه اي تنها ایستاده است و من در آغوش او گوشه از خیال شیرین و ناتمام را در بر گرفته ام دروازه ذهنم بیزار از بسته بودن است اما ؛ " شاید گم شده ام را دیگر در تو نمیبینم " شاید در تقلایی بی هدف به دنبال سرزمین بدون مرز هستم ؛ سرزمین بدون رنگ ؛ بدون تفاوتهای آشکار ...؛ یکدست مثل روزهای گرم تابستان ؛ و من همچنان رو در روی شب ایستاده ام ؛ در انتظار باریکه نوری که مرا به فردا وصل می کند ؛ نمی خواهم روزگار مرا به جرم غرور مردانه و بی هدفم؛ در انزوا فرو ببرد می دانم بی جهت به دنبال گمشده ای هستم که خود ؛ آن را در گوشه ای از درونم پنهان کرده ام ... گمشده ای که می دانم کجاست اما نمي خواهم پیدایش کنم ؛ ... .. . افراط همیشه نتیجه عکس دارد ؛ شاید ؛؛ بیش از توانم دوستت داشتم...
+ |
86/04/01- - فرید
در انتهای این دریای بیکران در آن ساحل داغ همچون نگاهت زورق شکسته ام گوشه ای افتاده است... گفته بودی تاب دریایی پر ز آتش را ندارم ؛ اما چه می دانستی در کنار آتش بودن و از سرما مردن چیست ... گفته بودم بگذار همچنان برانم در این دریا ... بگذار عاشق بمانم در میان موجهای بی حیا... گفتی خواهی شکست در میان این تمنای محال ... اما چه می دانستی ؛ در دریای حسرت ماندن و در خود شکستن چیست ... چه می دانستی... 
+ |