85/12/29- - فرید
تحويل مي شود لحظه اي كه ناگزير به پذيرش آنيم ... پذيرش آگاهي طبيعت ... شعور آفرينش ... آغاز بهار ... و آوازي نو براي تولد شكوفه ها ... اما در پس اين سبزي اميدوارم زردي خاطرات همچون سردي زمستان در يادها نماند و در گرماي يك لحظه ناب همچون يك لبخند محو شود ... اميد است در افق افكارمان بتوانيم طلوعي طلايي را به مهماني دلهايمان بياوريم ؛ در آن غرق شويم و آلام هايمان را پشت آن پنهان كنيم ... ساغرت از باده گلهاي سرخ گلگون بود در بهاران ريشه ات سيراب از جيحون بود چون بشارت مي دهد بر شاخساران مرغ حق روزگارانت به حق و روزي ات افزون بود ::: سال نو مبارك ::: 
+ |
85/12/16- - فرید
زمستان هم گذشت ... برگها دوباره خواهند روييد ... و بهار همه را در آغوش گرم خود مست و سرخوش مي كند... اما برگ تنهايي كه در حسرت پرواز با مرغابيان مهاجر ؛ دستان درخت را رها كرد و تا ابد اسير آغوش سرد زمين شد و پوسيد ؛ از ياد رفت ... 
+ |
85/12/10- - فرید
پسرك با نگاه خسته اش همه را ملتمسانه به سوي ترازوي فرسوده خود مي خواند تا شكم هاي برآمده خود را وزن كنيم اما كسي به او توجه نمي كند ...؛ باران بر سر تراشيده اش مي باريد و قطره قطره بر زمين مي ريخت .. و فرداي آن روز ديگر كسي او را نديد ... ... پير مرد مدتها در كاسه خود صداي هيچ سكه اي را نشنيده بود شايد تمام پولهاي خرد عالم در آن روز تمام شده بودند...! باران از ميان محاسن سفيدش به زمين مي چكيد... فردايش ديگر او را نديدند .... ... در جاده هاي دور دست خاطرات سرنوشتم را مرور مي كنم باران شروع مي شود و مجبور مي شوم خود را زير سايباني پنهان كنم و فردا شايد ديگر كسي مرا نبيند... ... مي خواهي با چشمهايت فرياد بزني و همه را مهمان تنهايي خود كني اما نگاه كن ؛ دارد باران مي بارد ...! و ممكن است فرداي آن روز تو نيز مهمان هميشگي جاده سرد سكوت بشوي ... مي بيني ؛؛ باران زيباست ...؛ اما ؛ نه هميشه... 
+ |
85/12/01- - فرید
در شبي ابري و نمناك ؛ به حياط خلوت و خيس خانه خيره بودم و لحظه هاي از دست داده ام را مرور مي كردم ... همه عشق را با درد فراگرفته ايم و گاه ناكام از اين جدل آن را در جاده سرنوشت رها مي كنيم ؛ اما يك سؤال... آيا منه تنها محكومم به تنها ماندن و زنداني شدن در خاطرات دور و پايان يافته؟ و يا تعهدي نانوشته و ناگفته مرا تا اين حد تنها كرده..؟ آيا كساني كه دايره انتخابشان را محدود كرده اند؛و از ديد خود جامعه را مي سنجند لياقت اين وسواسي را دارند..!؟ گاه بيزار مي شوم از خود كه خودخواهانه قصد دارم همچون آنان اين دايره را براي خود محدود كنم ؛ و افسوس لحظه هايي را مي خورم كه ممكن است همان همدم موعود در كنارم نشسته باشد و من بي اعتنا به آن ؛ از نگاه كوچك خود "فقط به دنبال ردي از دوران سوخته و پايان يافته گذشته بوده باشم" .. . و مي دانم ..؛ مي دانم اين افسوس روزي مرا تا حد مرگ پشيمان مي كند... كه البته سودي نخواهد داشت... 
+ |