85/10/21- - فرید
در كجاي اين برهوت خوش آب و رنگ مي توان لحظه اي آسوده بود و در افكار بي ريشه غرق نشد..؟ در كجاي اين سياره آبي رنگ كسي پيدا مي شود كه دلواپس آب و دانه گنجشكي باشد كه تنها جرم گرسنه ماندنش بستن پنجره هاست ؛ تا مبادا از ايوان خانه هايمان تكنه ناني بدزدد و به لانه ببرد... پنجره هايي كه مدتهاست رنگ آفتاب را به ياد نمي آورند... و به جاي ترنم فرشتگان ..؛ ريشخند ابليس از آن به دورن مي تراود...! 
+ |
85/10/12- - فرید
نگاه كن مرا ... هر كجاي رؤيا هايم كه ايستاده اي با من بمان ؛ و از نگاهم پنهان مشو ؛ تا در گذرگاه تاريك تنهاييم راه را گم نكنم... يك سال گذشت ...
+ |
85/10/02- - فرید
وقتي كه دانه هاي سرد برف بر چشمهايم مي نشينند... و در غربت آن محو مي شوند... آن هنگام كه نگاه خسته ام در افق ها جا مي ماند.. و قلبم لا به لاي دفتر شعرهايم آرام مي تپد.. صداي سكوتم از پشت پنجره تنهايي ؛ شنيدني ست... 
+ |