85/09/24- - فرید
گنجشكان ؛ خواب "زمستان" را بر هم زده اند.. او براي آمدن ؛ حريص تر از هميشه آنسوي پنجره ايستاده..؛ سرنوشت با ريشخندي تلخ به هيزم باقي مانده اجاق زندگيم خيره شده است.. نخستین تارهاي سفید موي سرم را يافتم...! سالهاست لا به لاي خاطرات و رؤيا ها ؛ از ديد پنهان شده بودند.. در ميان لحظه هاي دور و نزديك گم شده ام... در افق هميشه منتظر؛ در غروب هميشه تنها؛ در آغوش سرد روزهاي بي كسي ..؛ مرا نديده ايد..! ؟ 
+ |
85/09/16- - فرید
در سکوت كوچه هاي قديمي شهر غرق شده ام... من هستم و يك دشت تنهایی... در خلوت خود ؛ در ميان خاطرات ايستاده ام و سالهاست منتظرم ... تا با ديدنت.. عشقم را به یادت بیاورم...
+ |
85/09/09- - فرید
روزها مي گذرد همچون پاييز... شب ها سپري مي شود همچون خاطرات .. صداي پاي باد را بروي برگهاي زرد حياط مي شنوم.. ... امشب لالايي هاي مادرم را مرور مي كنم... در روزهاي تنهايي خود و نوزادي كه در آغوش داشت.. در خانه اي كه خورشيد در آن زياد نمي تابيد ..؛ مي نگرم به بادي كه همچون سرنوشت ؛ هنرش كشتن لحظه هاي آفتابي من بود... ... ايوان خانه ؛ بوي نم مي دهد.. نمي كه از باران ديروز به ارث برده است .. مادرم در سكوت خود برايم لالايي مي خواند.. هنرش را در آشپزخانه به رخ زندگي مي كشد گويي در اين تلاطم و غوغاي زندگي تنها دلخوشيش سير كردن من است... ماسكم را كه هميشه تبسمي بر لب هايش دارد بر چهره مي گذارم و در مقابلش مي ايستم .. مادرم مي خندد .. من نيز مي خندم..؛ آفتاب در افق غرق مي شود... و ايوان خانه ؛ همچنان بوي نمناكي باران پاييزي را مي دهد..
+ |
85/09/04- - فرید
من تو را دوست دارم... چونكه محكومم به درك فلسفه حيات.. چونكه زندگي مرا رها نمي كند و من ناگزير به ادامه آنم... من تو را دوست دارم.. چونكه مي خواهم با باران ببارم ؛ با باد آه بكشم رنج جوانه زدن را بچشم تا شايد بهار را دريابم.. من تو را دوست دارم همچون بوسه آفتاب بر پيشاني كوهستان.. همچون نوازش پيكر برهنه نارونها توسط باد ..

+ |
85/09/01- - فرید
سرد است .. گنجشكان از خاطرات روزهاي گرم خود مي گويند... و پارك خلوت شهر در تسخير هياهوي آنهاست.. .. دانه هاي برف بر آن دو رهگذر مي بارد... و آرام مهمان پچ پچ گرم و شاد آنان مي شود.. گويي نه آسمان ابريست و نه هوا از فرط سرما كبود.. .. و من ... نمي دانم ...؛ سوز تنهايي تا كدامين ايستگاه زندگي همراهيم مي كند.. دشت ؛ تا كي شعرهايم را معنا... شقايق ها ؛ لبهاي خشكم را در ميان گلبرگ نمناك خود نوازش ... و جاده ها صداي قدمهايم را تحمل... نمي دانم ..
+ |