تبليغاتX
گلهای کاغذی

گلهای کاغذی

ای زیبا ؛ خود را در عشق بیاب ؛ نه در چاپلوسی آیینه ...

85/08/21- - فرید

 

باران آمد....

پدر در باران آمد...!

و من از پشت پنجره خاطرات ؛ مي خوانم

مشق دوران كودكيم را بعد از سالها فراموشي ....

باورم نمي شود آنچرا كه آن روزها به سختي مي نوشتم

به سادگي از ذهنم پاك شود...

...

..

گاه با خود مي انديشم كاش پدري نبود تا در باران بيايد..!

كاش فقط باران مي باريد...؛

فقط باران....؛

و من با دو پاي كودكانه مي دويدم زير باران...!

و شاديم را با آسمان...

با درختان مسير خانه ..

با دخترك همسايه..

كه سيب گاز زده اش را به من تعارف مي كرد.!

تقسيم مي كردم...

..

كاش رؤيا هاي كودكانه ام همچنان مرا سوار بر امواج خيال ؛

راهي سرزمين هميشه بيدار آرزو ها مي كرد...

 

+ |


85/08/12- - فرید

 

غبار تنهايي را از سازم پاك مي كنم...

و آرام و نرم لحظه هايم را مي نوازم....

..

.

شايد بشود آنسوي پنجره خيال را نقاشي كرد..

پس كاغذي مي آورم...

..

.

شب را از  پنجره كوچك كلبه ام نظارگرم و ياد دوران

كودكيم را همچون شاپركي كه تنها آرزويش پيله اي بود

براي خفتن ؛ نقاشي مي كنم...

سكوتم را از ميان بركه سرد خاطرات بيرون مي آورم و مي بوسم..

و آن را؛ همانند گونه طفلي كه پشت ديوار همسايه حسرت

بوسه اي گرم را با خود به آسمانها برد به تصوير مي كشم..

به ايوان كلبه ام مي روم و ستاره اي را در آغوش مي گيرم..؛

كه زيباست مثل چشمهايت..!

و خوش بوست همچون عطر شكوفه هاي گيلاس..

آن را به گوشه كاغذ مي چسبانم ..

تا با زمزمه من آرام بدرخشد و برقصد...

چه لحظه اي شيريني ست وقتي انعكاس صدايت؛

با اندام دلبري زيبا رو ؛ بازي مي كند ...

..

.

از آرزو ها تصويري در خيالم نيست...

فقط مردي را نقاشي مي كنم كه در امتداد نهر قدم مي زند

و در انتظار سيبي غلطان ؛ از آن سوي آباديست...؛

و آرميدن خورشيد در آغوش كوهستان و باز طلوعي دوباره..

و گم شدن در مه صبحگاه ...

 

+ |


85/08/03- - فرید

قاصدك..؛

با باد هم آوازي و هم راز ؛

مسافر سرزميني هستي كه در آن چشم هايي ؛

هميشه منتظر آمدن توست...

با يادت در آسمانها قدم مي زند ؛

و با ابرها مجسمه مي سازد...

اما دريغ دارم ؛

كه در انتهاي رؤياهايم چشمي در انتظارم باشد..؛

..

قاصدك ؛

روزي باد مرا خواهد برد...

ميان دشت ساكت آرزوها رهايم مي كند ؛

و من پرسه زنان از ميان كوچه باغهاي خاطرات قدم خواهم زد...

چشمانم را همچون شمعي نيمه افروخته

در مسير باد قرار مي دهم..

آغوشم رو به كوهسار سرد تنهايي  مي گشايم..

و منتظر مي مانم تا نگاهم خاموش شود

و براي هميشه از ياد بروم...

+ |