تبليغاتX
گلهای کاغذی

گلهای کاغذی

ای زیبا ؛ خود را در عشق بیاب ؛ نه در چاپلوسی آیینه ...

85/07/25- - فرید

باران بر چشمهايم مي بارد...

ابر بي رحمانه بر سرم نعره مي كشد..

و عشق ...

مرا در ميان تارهاي تنيده روزگار رها مي كند...

كدامين جادو مرا اسير درگاهش كرده ؛

كه اينگونه تنهاييم را همچون باده لبريز از شربت مي نوشم..

و در دادگاه درونم هرگز بر عليه اش شهادت نميدهم..

تا مبادا از من برنجد ؛ و ريشخندش را ديگر نثارم نكند..!

..

.

مرا تا كجا خواهي برد اي عشق...؟

آيا از مهر ورزيدن آنقدر بيگانه ام ؛ كه تاوان آموختنش تنهاييم بود...

 

+ |


85/07/18- - فرید

 

در صحراي سوزان زندگي؛

اگر تمام رؤياهايم را كركس ها در هم دريدند و خنديدند..

در كوچه باغ هاي ساكت عمر؛ اگر تمام نگاهم را سياهي

شب دزديد و آن را به خفاش هاي سرگردان سپرد...

در خلوت دل؛ اگر ابرها بر من باريدند و غريدند...

اگرجاده ها؛ در افق مه آلود فرداها ناپيدا گشت..

و عشق همچون مرداب؛ دلم را در خود فرو برد و نيست كرد..

ملالي نيست..!

بگذار با شادي بياسايند و بگذرانند..

..

هنوزم مي توانم ؛

از ايوان فرسوده روحم به آسمان خيره شوم

مي توانم دستهايم را به پهناي دلم بگشايم..

و نام دوستي را زمزمه مي كنم كه در اين "نزديكيست" ؛

اما روزگار حيله گر آن را در آن دوردست ها نقاشي كرده بود...

تا شايد آن را نبينم....

 

+ |


85/07/11- - فرید

 

روزها در پي هم آواره اند

گيسوي پر پيچ و خم مهتاب از ميان ظلمت شب مي گذرد

و پاييز همچنان جاريست

...

از پنجره خاكستري اتاقم

به كوچه خلوت خاطرات خيره شده ام

و به آن مي انديشم كه اگر تمام رؤياهايم را مي نوشتم

اكنون تمام دشتها؛ سرشار از تكه كاغذهايي بود

كه ارمغان آهي بودند

و يادگار لحظه هاي عاشقي ؛؛

كه سرنوشت با دستان حسود خود آنها را در هم دريد ...

 

+ |


یادگار

85/07/06- - فرید

 

سال ها بود فراموش كرده بود

روز آشنايي؛؛

روز گردش هاي پنهاني..؛؛

روزهاي عشق بازي هاي پر التهاب...!

آن غروب تلخ كه خود را بر روي مزارش مي ديد..

مزاري كه تمام آرزوي زندگيش را

همچون نهنگي حريص بلعيده بود...

اما مجبور شد همه را در ذهن خود دفن كند؛ پس از سالها

اكنون در كانوني ديگر آرام گرفته بود؛ كنار نامي ديگر..

...

..

روزي براي گردش ؛ همراه دخترش

به همان گذرگاه هميشگي رفت

دوستش را ديد كه به او سلامي كرد و با طعنه ايستاد

كسي كه متهمش مي كرد به فراموشي؛

فراموشي گذشته هاي دور...

فراموشي معشوقه اي كه سالهاست در خاك خفته...

خواست طعنه ديگري بزند

اما پشيمان شد

متوجه دخترش شد كه در آغوش پدرش بود..

‹‹ و پدرش نامش را با لحني متفاوت صدا میزد ››

...

..

بدون هيچ كلام اضافه اي از هم جدا شدند...

مرد آن روز مدتها در فكر بود...

آن "نام" را با همان لحن جايي و شايد زماني شنيده  بود...

شايد سالها پيش؛

در همين گذرگاه..

از زبان همان رفيق ...

همان متهم...

هنگامي كه او را شبي باراني كنار معشوقه اش ديد بود

كه آرام هم دوش هم زير نم نم باران مي خنديدند..

 

 

+ |


خزان

85/07/01- - فرید

همچون روحي سرگردان ؛

خود را از بند ها رها  مي كنم...

آن را در صندوقچه خاطراتم به جاي مي گذارم.. ؛

به مهماني شب تابها مي روم

در جنگل سرنوشت ؛ خود را پنهان مي كنم..

به تاريكي شب طعنه اي مي زنم

آنچنان كه رود به بركه نگاهم زد..

به مهتاب خيره شوم كه شهوت تابيدن بي تابش كرده...

به آنسوي رؤيا ها رهسپار مي شوم..

در طلوعي به گرمي آغوش مهربانت؛ خود را رها مي كنم..

و در كوچه باغ خاطراتم؛ با يادت پايكوبي و

تنهاييم را به جشن كوچ مرغان مهاجر دعوت كنم..

...

خزان آمد و من ؛ با سكوتم هم آواز برگهاي پاييزم ...

..

.

مي شنوي .. ؟!

 

همچون ديوانگان در عالم خود چه خوشبختم...

..

.

مي بيني...؟!

 

پ . ن :

نمي خواهم در آخرين روز "زندگي" ؛؛ زيبايي آن را دريابم...

 

 

+ |