85/06/25- - فرید
مرد هر روز به چشمانش خيره مي شد... و هر لحظه احساس مي كرد كه پرواز را فرا خواهد گرفته..! زن نيز به مرد با تبسمي سخاوتمندانه مي نگريست .... بي آنكه لحظه اي روي خود را به سويي ديگر بر گرداند... مرد احساس مي كرد كه مي تواند بي تابي خورشيد را براي طلوع درك كند و عطش پروانه را براي رسيدن به شمع همچون شربتي گوارا بنوشد... " با خود گفت عشق آنچنان كه مي گويند تلخ نيست..! " در ميان افسون چشم زن؛ لحظه هاي جادويي زندگيش را سپري مي كرد... به يكباه تصميم گرفت كه به سويش برود و در كنارش بنشيند تا آرام بگيرد همچون پرنده اي كه مشتاق لانه است.. از جايش برخاست؛ گلي در اطرافش نبود تا آن را بچيند ولي حس مي كرد كه دشتي پر از لاله سرخ را در دلش جاي داده... اما ناگهان نفسش همچون سنگ؛ سرد و سنگين شد.. قدمهايش مانند درختي بي ريشه؛ سست گشت و ايستاد... آن زن از جايش برخاست و با همان تبسم ؛ اما بي اعتنا از كنار مرد رد شد...! و در افق ناپديد گشت... ... .. . مرد تا آخر عمر هرگز نتوانست.. صداي آن "عصاي سفيد" را فراموش كند...! پ.ن : كاش عشق هرگز توانايي بارور كردن نفرت را پيدا نمي كرد..!
+ |
85/06/18- - فرید
دختران دست بر گيسوي خود مي زنند.. و ناز خود را به رخ آيينه مي كشند.. عشوه اي مي كنند به زيبايي نم نم باران... به بي رحمي خار گل سرخ... ... پسران در برابر آيينه؛؛دستي به روي خود مي زنند ؛؛ عاشقي را زمزمه مي كنند.. و غرور خود را به رخ آيينه مي كشند... ... من در عجبم؛ چرا هوس بوييدن گلي سرخ؛ غرورم را در برابر آيينه شكست..؟ چرا هوس در آغوش كشيدنش آنقدر دردناك بود...! ؟ 
+ |
85/06/13- - فرید
در تاريكي شب و در سكوت لحظه هايم ؛؛ در پي دروازه اي بودم تا مرا به سوي "روشني" روانه كند...! شايد در وراي بغض امروز فردايي بيابم و اندكي در ميان بوته زار سبز "شانه هايش" آرام بگيرم... در دنياي سرد امروزم ؛كه سالهاست غبار تنهايي همچون چادر صحرا نشينان بر دشت خسته ذهنم نشسته است چگونه مي توانم آن را بيابم... "فردايي" كه در حسار سرد "بي كسي" در دام افتاده ؛؛عشق را در چهره كدام دلبر بيابم تا تمام سكوتم را در بوسه اي به لطافت ابران سفيد نثارش كنم و دل به آن خوش كنم تا پاكي آن را؛ در يابد در روزگاري كه كمان ابروان دختران سيه چشم؛؛ عشق را معنا مي كند و برق سكه مردان شرافت آنان را..؛ آيا فرقي خواهد كرد كه آفتاب امروز از پس كدام تزوير طلوع كرده..؟ آيا شادي را مي توان از چنگال زمانه ربود..؟ و ترديد را كه همچون قبايي سياه بر تن مردمان نشسته زدود..؟ زمانه اي كه سكوت؛ نگاه ؛ دلتنگي ؛ و عشق را در ميان ترهم تحقير كننده اش اسير كرده است..؛ بايد رفت... و در گوشه اي نشست و بغض كهنه لحظه ها را باز گفت و هاي هاي براي معصوميت زندگي گريست... مي دانم بايد رفت... اما نمي دانم به كدامين سو....به كدامين پناهگاه... به كدامين ديار... به آغوش كدام دوست..؟ پ.ن : كاش هميشه تاوان باختن در شرط بندی چند لحظه انديشه بود..! 
+ |
85/06/07- - فرید
زندگي همچون باد مرا به سرزمين "هميشه بيدار" رؤيا ها مي برد... آلاله هاي هميشه خندان.... شقايق هاي نازك اندام... دشت هاي هميشه منتظر... و عاشقان بي تاب... با نامت قصيده ها مي سازند و از شوقت پايكوبي مي كنند.. اما... چرا يادت " اي عشق"؛؛؛ براي من جز نجواي بغض آلود نيمه هاي شب ارمغانه ديگري ندارد.. نجوايي كه جز مهتاب؛؛ كسي سنگ صبورش نيست...
+ |
85/06/01- - فرید

شب....
در ميان نگاهم غوطه مي خورد....
خفاشان در سياهي آن جولان مي دهند...
"صورتكها" از ميان زلالي نهر روان ؛ در پي مهتاب مي گردند كه از آسمان به زمين افتاده..
انسانيت در ميان نقاب آنان همچون نگيني دلربا به چشم مي خورد..
عشق را در سياه چاله شهوت خود پنهان كرده اند
و دل را به بهايي كمتر از ناله عاشقي بينوا مي فروشند...
چشمانم در اين شب كبود تو را به ياد مي آورد ؛
كه همچون نسيمي گوارا بر كالبد سرد لحظه هايم مي گذشتي
و با نفسهايت همچون آهوان گريز پا ؛ طراوت دشتهاي هميشه سبز را مهمانم مي كردي
با من مي گفتي از بودن..
از طلوعي كه بر پيشاني شبهاي تنگ و تاريكم بوسه مي زد
از عشقي كه در ميان تلاطم سرنوشت بسان گلي سرخ از زمين باير اميدم مي روييد..
تو زيبا بودي همچون لاله اي كه در ميان باغچه دل ؛ نيايش مي كرد
همچون قطره باراني كه آسمان آن را عاشقانه به زمين هديه مي داد
اما در ميان آن همه نقاب تو را گم كردم..
از حيله صورتكها هراسانم...
آيا باز تو را عاشق و زيبا خواهم ديد...؟
آيا باز تو را همچون چشمه اي زلال خواهم يافت...؟!
آيا نگاهت ؛ چهره "بي نقاب" و فرسوده ام را به ياد خواهد آورد...؟
+ |