تبليغاتX
گلهای کاغذی

گلهای کاغذی

ای زیبا ؛ خود را در عشق بیاب ؛ نه در چاپلوسی آیینه ...

85/05/23- - فرید

 

آيينه ها به ما مي نگرند...

ما نيز همچون شب تابهاي خسته از شب به آيينه خيره مي شويم...

آيينه ؛ فريبمان مي دهد...

ما نيز با رنگ رخسارمان ؛؛ همانند آواي اسرار انگيز؛ آيينه را فريب مي دهيم...

گويي هرگزغمي در كالبد ما دميده نشده است ...

و تاريكي هرگز به پنجره تنهاييمان نتابيده است...

با لبخندي دروغين مهمان سكوتش ميشويم ...

لبخندي كه همچون باد ؛ در پي صحرايي آرام ؛ به هر سو  مي وزد...

لبخندي كه همچون يتيمي گريان آواره كوچه هاي بي كسيست ..

سرنوشت ؛ ما را در خود اسير كرده و به سخره مي گيرد..

و ما  نيز آيينه را ؛در ميان چشمهاي خود اسير كرده و  آن را به سخره مي گيريم..

در وراي نگاهمان هميشه جايي براي پنهان كردن بغض هايمان داريم...

براي پنهان كردن عشقي كهنه ...

عشقي بازمانده از سرزمين هميشه باراني...

عشقي كه نه اميد در آغوش كشيدنش هست نه ياراي فرامو ش كردنش...

به راستي در اين آشفتگي ...

در پس اين رنگ و ريا كدامين " نگاه " نشسته است ...

و با طعنه به " من " و " آيينه " مي نگرد...؟!

 

 

 

 

 

كبريا از شوقت مي تابند و آسمانها از فخرت به آفرينش مي بالند.....

مؤمنان آستانه حضرت دوست با نامت سلامی مي سازند

به زيبايي ملكوت و به بلنداي كائنات...

حضورت يكپارچه سبزيست....

در اين بستان ؛ در اين رؤيا....

و وجودت هديه اي جاودانه بود به عشق...

 تا معنا پيدا كند.

اميدم به رحمت معبود است...

وآرزويم ملاقات سيماي پر نورت يا رسول الله......

 

  ٍٍٍٍٍٍٍٍٍ

+ |


85/05/15- - فرید

شبهاي تابستان همچون انتظار بي تابند..

برگها با آواز باد مستانه مي رقصند..

موج بر پيكر دريا آرام ندارد...

آسمان سرشار از نغمه مهتاب است و زندگي منتظر تولد آفتاب....

در عطش لحظه هاي بي قراري ....

صدايت مي كنم اي عشق ؛؛ كه در كوران بغض هاي شبانه ام فراموش شدي..

صدايت مي كنم تا ؛گمشده ام را در آنسوي نگاهم بيابم ....

گمشده اي كه تشنه چشمه سارهاي دشت رؤياست...

و در انتظار ديدارت پيله لحظه ها را چنگ مي زند..

گمشده اي كه در وزش نسيم نيمه هاي شب ؛؛ كودكانه بهانه ات مي گيرد...

گمشده اي كه شقايق آرميده در چمن زار ؛؛ آن را " دل " زمزمه مي كرد...

 

+ |


85/05/08- - فرید

باز ابر هاي سياه زمانه ؛ با دل خسته من سر جنگ دارند..

و  "چشمانم" را  ؛ همچون قلعه اي مه گرفته با بغض خود در برگرفته اند .....

مي دانم..؛

باران براي من است...

براي عشق آواره من..!

...

مي دانم..؛

چتر ترديد را بايد بست و زير باران سرنوشت راهي شد ..

اما ..؛

عشق آتشين من..!

تاوان اين شجاعت ؛ خاموشي توست....

 

+ |


85/05/01- - فرید

در تلاطم سوزان خاطرات...

كودك يتيم قصه ام را مي نگرم كه آفتاب خشمگين سرنوشت ؛؛

بر سرش فرياد مي كشيد...

و باد به معصوميتش نگاهش طعنه مي زد......

او در كوچه پس كوچه هاي سرنوشت ؛؛

سراسيمه به دنبال جاده اي آشنا مي گشت...

تا سرابي بيابد  

و دل به آن خوش كند...

جاده اي كه به پاي برهنه آن بينوا مي خنديد...

همچنان كه تو همانند ستارگان كهكشان رؤيا ها...

به شمع نيمه افروخته پنجره تنهاييم ؛؛ خنديدي...

 

 

 

+ |