85/04/22- - فرید

موج ؛؛ خسته از شلاق دريا ها ؛؛
به معشوقه اش انديشيد...
و شتابان به سويش آمد....
كاش من نيز؛ همچون او مي توانستم
زخم لحظه هايم را ؛؛
در آغوش گرم ساحل فراموش كرده ؛؛؛؛
و آرام بگيرم...
+ |
85/04/15- - فرید

باد بر گيسوانش مي تاخت و آن را گهواره اي كرد براي ........
خوابي كه سالهاست فراموش كرده ام...!
شب است....
همه دلها..؛؛گرم خوابند....
‹‹ و من در رؤياي خود بيدار....! ››
چه خواب دل انگيزي....
خوابي كه رؤيايش ياد توست.....
بسترش ؛ برق نگاهت؛؛
كه شبم را در روشني خود غرق كرده.....
‹‹ و چشمانت ؛ كه جادو يست براي نفسهايم...››
نفسي كه مدتهاست ‹‹ زندگي ›› را از ياد برده...
من در انتظار فردا خواهم ماند...
تا خورشيد بر چشمانت بتابد و آن را آيينه اي كند براي من ؛
تا خود را به ياد آورم....
منتظر مي مانم ....
شايد روزي طلوعت را در ميان عطش كوهسار لحظه هاي تلخم...
در ميان قلب فرسوده و طوفانيم..
در سياهي شبهايم..
بازيابم....
منتظر مي مانم...
+ |
85/04/06- - فرید

در كوچه باغهاي خيال به جاي قدمهايت مي نگرم
كه آرام از گذرگاه ذهنم دور مي شود...
از قدمهايت پرسيدم ...
آيا روزي مي رسد كه باز مهمان جاده سكوت من شوي..؟
با تبسم جوابم داد ..
...اندكي صبر....
بر ديوار لحظه هايم؛؛ سايه خاطراتت مي نشيند...
سرد است؛ همچون نسيم صبحگاهان....
از سايه ات پرسيدم....
آيا روزي مي رسد كه باز در آيينه سرنوشتم ببينمت...؟
جوابم داد ...
...اندكي صبر..
الهه مرگ ؛عشق را در تابوت جدايي جاي داد ...
در واپسين لحظه ها ؛ به چشمانت خيره شدم...
‹‹ به جايي كه تنها پناهگاه من است...››
بي صدا؛؛ فرياد زدم....آيا باز ترا خواهم ديد...؟
نگاهت همچون بوسه اي گرم بر رخسار سردم نشست...
و آهسته زمزمه كرد....
..اندكي صبر...
..اندكي صبر...!
+ |