85/03/27- - فرید

من همچنان در زير بارش شب ....
به گلدان سفاليم مي نگرم...
كه در كنج اتاق به ساحل سكوتش خيره شده...!
...
ملكه رؤياهاي من ؛؛
مي دانم همچون گلي از جنس بلور ...
مهمان ؛؛ گلدان نقره اي ؛؛ شاهزاده سرزمين آفتابي...
زيباي شب را در پلكان سياهت مي توان ديد....
سرماي صبحگاهان را در نفسهايت مي توان جست...
و سرود طلوع را در صدايت مي توان شنيد...
پس اكنون اين جهان ملك اوست...!
...
گلدان ترك خورده من...!
تو نيز چشم بر هم بگذار...
بخواب بر شانه غربت خويش....
به آه؛ آيينه ترك خورده اتاق گوش فرا ده....
و به امواج خروشان درياي عشقت بينديش.......
كه درچنگال سياه صخره روزگار براي هميشه آرام گرفت....
+ |
85/03/18- - فرید

در اين روزها...
مرغان مهاجر ؛مي روند از ديار؛؛ ساكت من...
...
‹‹‹ كاش آواز صحرا برايشان شنيدني بود...›››
تا حماسه اي از عشق و تنهايي را مي ديدند...!
‹‹ واي بر هق هقي كه در انتظار ديدنت زندانيست.... ››
و بهانه اي جز تو را براي رهايي زمزمه نمي كند....
مي دانم...
روزي صداي قدمهايم؛؛؛؛ در تنهايي خود گم مي شود...
رؤياهايم؛ شعري مي شود همچون كتاب هاي فراموش شده ...
و نگاهم ؛؛همچنان در جاده هاي تنهايي در پي تو آواره خواهد ماند.......
...
به راستي در آن روزها ....
نگاهم در خاطرت مانده...؟
+ |
85/03/09- - فرید
نگاهم بر زمين بوسه مي زند...... آوازم در درون آه مي كشد.... قدمهايم با تو اي ‹‹ عشق ›› نجوا مي كند... در اين سكوت..... در اين گذر گاه...... مي بينم از ؛؛ دور؛؛ رفيق لحظه تنهاييم را.... و مي شنوم زمزمه رهگذری آشنا...كه به دريا مي گفت... ...... ‹‹ اين روزها كه ميگذرد هر روز احساس ميكنم كه كسي در باد فرياد ميزند ›› يك آشناي دور.......... ‹‹ از عمق جاده هاي بي كسي مرا صدا ميزند... ››
+ |
85/03/02- - فرید

سياهي شب ؛؛ من را در آغوش سردش جاي داده....
و بوسه مي زند بر تنهايي؛؛ شانه هاي من....
در خلوتگاه خود چمن زار دشت هميشه بيدارم را لمس مي كنم....
با نسيم شبانگاه به آنسوي افق؛؛؛؛ سجده....
با قاصدكان؛؛؛؛ پايكوبي...
كوه را با زمزمه ام بيدار مي كنم...
خورشيد را از آنسوي غروب؛؛؛؛ پيدا......
مهمان جشن شب تابها مي شوم.....
‹‹ از پرستوها رسم عشق بازي را مي آموزم.....››
با سكوتم طغيان....؛؛؛؛؛
با نيايش؛؛ بال مي گشايم.....
به ستارگان چشمك مي زنم ......!!
مهتاب را در آغوش مي كشم.....
با رؤياها همسفر جاده خيال مي شوم...
احساست مي كنم...
‹‹‹ صدايت مي كنم...›››.
آه خداوندا.....چه دلتنگم.......
كاش........
‹‹ شب همچنان مهمان آرزوهايم بود...! ››
+ |