84/12/28- - فرید
تحويل مي شود لحظه اي كه ناگزير به پذيرش آنيم.... پذيرش آگاهي طبيعت.... شعور آفرينش؛؛؛ آغاز بهار؛؛؛؛ و آوازي نو براي تولد شكوفه ها.... اما در پس اين سبزي؛كاش زردي خاطرات تلخ همچون سردي زمستان در يادها نمي ماند... ودر گرماي يك لحظه ناب ؛ در يك لبخند محو مي شد..... كاش در افق ذهن بهانه جو يم؛ مي توانستم طلوعي طلايي را به مهماني چشمهايم بياورم... ؛؛؛؛در آن غرق شوم...؛؛ و آلام هايم را پشت آن پنهان كنم؛؛؛ اما لحظه ها مي گذرند .....بي آنكه در انتظارت بمانند..... چاره اي نيست جز آنكه با سنگيني لحظه هايي كه همچنان مبهمند و در پس روزها گم مي شوند ؛؛ما نيزاين راه را بپيمايم شايد آنسوي افق؛؛ جايي را براي من باشد.... جايي براي تو ؛؛؛ جايي براي انديشيدن به آرزوها...... پس دستهايم را مي گشايم؛؛ تا سرودي بخوانم براي رويشي تازه .... وخيره به غنچه هاي جوان؛ سلامي كنم به عروس فصلها..... ؛؛اي بهار عشوه گر؛ با چشماني به سبزي دشتهايت و گيسوان آراسته به غنچه هاي جوانت..؛؛ و طنيني به شكوه عطر ياس ها .... ما را هم به سرزمين آلاله ها ببر....وبا موسم دلنشينت؛ دلهايمان را بهاري كن.... ؛؛سال نو مبارك؛؛
+ |
84/12/20- - فرید
بنگر به جنگلي پر از شقايق خفته در افسون عشق.... نگاه كن تا آفتاب از شرم نگاهت وداع كند آسمان را... صدايم كن تا بيدار شوند يخ هاي انباشته در كوهسار حسرت.... ....مهتاب را ببين كه در آن پلكان سياه تو مي رقصند... وفرا خوان بادي كه از شوق گيسوانت ؛؛ مي تازد بر من.... ببين نقش يادت را در اين دل ؛ در اين ديوار پر از مشق شبانه.... واشكي كه آواره ياد توست... سياه كن روشني اين ديده را كه نبيند نگاهي كه در پي توست.... آرام بشنو نواي دلم را كه آهسته نامت را زمزمه ميكند..... بشكن سكوتي كه بغضم در آن زندانيست..... بر مزارم قدم بگذار ... مستانه بر آن برقص.....و بر آن دستي بكش....؛؛؛تا آرام بگيرم..؛؛؛ هنگام عبور؛ غبار دامنت را بنگر......غباري كه دستي بود بر پيكر من..... و اكنون نيز دامنت را در خود گرفته......
+ |
84/12/16- - فرید
كاش غباري می شدم در آن كوچه هاي قديمي شهر ..... غباري كه مي نشست بر جامه بي رياي مردماني پاك.... جامه اي كه عطر تن انسانهايي را داشت كه زلا ل بودند همچون حوض هاي پر از ماهي .. شيرين بودند مثل نبات هاي زرد وسفيد بروي آن طاقچه پير.... و عاشق بودند ؛؛؛......عشقي لطيف تراز يك گلبرگ سرخ...... در جاده تنگ و تاريك امروز كه فقط جاي پاي ساييده شده ديروز؛ در آن باقيست.. خود را تنها مي يابم... سينه اين جسم خاموش كه آواي غريب عشق را تنها وبي ريا زمزمه ميكند...طوفانيست... آن سينه اكنون جولانگاه گلي پرخار است....كه مي درد دستهاي صادق و بي رياي من را....دستي كه ديوانه عطر گل است.... دستي كه مي خواهد بچيند گلي را كه در آن گوشه از دله بي قرارم با سوز من مي رقصد ؛؛؛گلي بي رحم .......؛؛؛؛ با خود مي گويم از رهايي.....از گذشتن و فراموش كردن...؛؛؛ با خود مي گويم؛ از رفتن؛؛ ونديدن؛؛ ولي چه مي توان كرد؛؛ من تشنه دردم.....و گزش آن خارها.......
+ |
84/12/12- - فرید
و رفتن در جاده هاي فرسوده عمر.... تا رسيدن به جايي كه آرزو يي نباشد...... به دياري مثل آينده مبهم........مثل نگاه ناشناس....مثل رؤيا زيبا..... به جايي سرشار از شوق انتظار...... تهي از تنهايي....لبريز از ترانه هاي ناب.... مي خواهد دور شود؛؛و بگذرد از ميان شب.... تا نشنود خنده زمانه را...كه مي بالد به گرفتن ها.....گرفتن لحظه ها يش.. گرفتن نگاهش..... منتظر گذاشتن چشمهايش ....كاشتن اي كاشها در وجودش...... او مي داند شايد مقصدش سراب باشد و محال..... ودانسته راهش را به سويش كج مي كند.... ومي گويد شايد سراب نباشد....نمي خواهد باور كند...... رسيدن را زمزمه مي كند..... احساسش مي كند....شايد در اين نزديكيست....... هنوز ايستاده به افق مي نگرد.....و منتظر.... پاهاي خسته اش ديگر توان رفتن ندارد......... اما او بازگشته ...تا بگذرد از سرزمين ها......اما....؛؛؛؛ اما ديگر صداي پايي نيست.......؛ شايد رهگذر ايستاده ؛ و در ميان پاكي يك نگاه اسير است....
+ |
84/12/05- - فرید

در پرواز بود چشمانم..؛ بر روي درياچه اي كه دروازه اش باز بود به روي آرزوهايي كه در آواز خواب غوطه ورند و برگهاي سبزي كه بدون نفرت و با لبخند به سرنوشت تكراري خزان سلامي مي كنند.....سلامي كه گويا ناگزير به گفتن آن بودند...
بر تنه اي پير تكيه دادم....
تنه اي كه نشاني از دلباختگان را بر خود مي ديد.........
كه ناله هاي دل را برآن تنه پير حك كرده بودند...
هوشيار شدم وخود را در آغازي يافتم كه پايان ديگران بود..
غروبي تنگ دلم را در سرخي دلرباي خود اسير كرده بود.......
آه تنهايي........كه چه سودايست تو را....
در اين فضاي بدون سكوت....كاش پرده حجاب جنگل از آن سوي غروب به روي من برداشته ميشد تا ببينم الهه سرزمين عشق را......الهه اي كه به ديدارش آمده بودم...
شنيده بودم كه او ملكه تمام عاشقان است......و معشوقه خورشيد ....!
و تنها يادگار سرزمين شقايق.....
شايد كه او شانه هايش را به من قرض دهد براي هقهقي كه از پشت آيينه تنم آواز رهايي را فرياد مي زند.....
شايد كه او چاره اي كند براي اين درد....
به ناگه نسيمي وزيد......و آنسوي بركه از ميان مه نمايان گشت....
آري خودش بود....اميدي مبهم مرا در برگرفت.....اما............
اما....... او را ديدم كه بر تنه پير ديگري تكيه داده بود...
و به دور از چشم شاپركان ؛وغوغاي عاشقان؛
آرام و تنها مي گريست.....
+ |