84/11/30- - فرید
مي ترسم از لحظه اي كه از خواب بيدار شوم و بدانم هنوز در گهواره هستم و تمام زندگيم خوابي بيش نبوده...... واز شب كه بي رحمانه مي گذرد در كوچه هاي سرد خاطرات.... و روز كه منتظررسيدن نسيم صبح است تا دشنه اي ديگر بر پيكرم بكوبد.. مي ترسم از مستي كه رسوايست و از عشق كه آوارگيست........ واز تنهايي كه جفاييست بزرگ ..... سرما آسمان شهر را كبود كرده....و سيماي رهگذران را سرخ.... ودل مرا اسير خود.... جاده اي در مقابلم آرميده تا ببلعد قدمهايم ها را...... و ابراني سيه كه به بدرقه ام آمده اند.... اما..؛؛خسته ام.....خسته ام از ماندن ؛؛و چاره اي ندارم ؛ جز رفتن... پس؛؛؛ چترم را مي بندم تا باران ببارد برمن..... مي خواهم دوباره سبز شوم در اين كوير......در شن هاي داغ و سوزانش ... با من نساز؛ اي روزگار دشنه به دست...........برسينه ام بكوب دشنه اي ديگر را... اما بدان كه مي مانم....چونكه مي دانم طوفان نگاهم ؛؛؛ از تو ديوانه تر است......
+ |
84/11/25- - فرید
شب است و پنجره عمر در حال خواندن قصيده اي است براي طلوع..... پس از مدتها آرام گرفته بودم...... طوفان اندوه پايان يافته بود......و دشت افكارم خيسه خيس .... بوي شبنم باز افسونم مي كنم......تا باز گردم به دشت آرزوها.....دشت هميشه طوفاني.... هواي چيدن گل دارم و از خار نمي ترسم.... مي گشايم دست ها را.....مي چينم گلي .....و ورق مي زنم ديروز را.... شايد دفتري هستم پر از خاطراتي دور.... و دستهايم نقاشي براي صحفه ها.... ايمان...... آه كه چه انشايي دارد اين واژه جادويي..... همان نسيمي معطريست كه مي وزد بر برگهاي سبز و غبار گرفته ديروز... نسيمي كه ؛ من را ورق مي زند براي بوييدن نسيم صبحگاه فردا.....
+ |
84/11/20- - فرید
اگر آنسوي آسمان لانه ايست براي تو ...ونام تو نسيم زندگي براي من... اگر درياي پرخروش راه هر روز من است براي رسيدن به تو....و چشمانت ستاره هر شبم براي بيداري..... اگر سكوتم ترانه ايست براي تو.....و يادت رود سرد و بي صدايي براي من.... اگر چهره ام برگ خزانيست براي تو.....و قدمهاي تو نبضي براي رگهاي من..... اگر باد مطربيست براي تو ....ونگاهت رؤيايي براي من........ اگرخورشيد آيينه ايست براي تو......وچشمانت چراغي براي من.... مي سپارمت به باد.... به خيالي كه دل به آن سپرده بودم... به طلوعي كه با آواز قناريان به خاطره ها پيوست و رفت..... به غرو بي كه پرواز را با خود به ياد ها سپرد وفراموش شد..... به شبي كه بي تو پاياني نداشت.... به غروري كه همچون شيشه عمر عشق شكست وآواره شد..... به آواز برگهاي خزان....به باله خسته فرشتگان.....
+ |
84/11/13- - فرید
خيره به آسمان شدم شايد بيابمش ....نبود چونكه آسمان به مهماني مرغان سبك بال رفته بود..... به آنسوي غروب رفتم شايد كه باشد اما نديدمش... چونكه آفتاب طلوعي ديگري بود براي دلي ديگر.... به دشتي رفتم شايدكه آنجا باشد اما نبود.... چونكه دشت مي رقصيد با ترانه باران.... به دريا رفتم ...نبود.... چونكه دريا با هلهله موجها رقصان بود ..... راهي صحرا شدم.....نبود...چونكه صحرا با زوزه باد هم صدا بود... به جنگل رفتم اما كسي نگاهم نكرد....چونكه جنگل ميخانه بلبلان بود و مطرب عاشقان.... خداوندا كليد اين دل كجاست.... آرام به كلبه ام برگشتم.....پنجره را گشودم و نشستم...... به يكباره دلم آرام گرفت....كجا بود گمشده ام...؟ همه جا را نگريستم...شايد ببينمش.....شايد بيابمش.....اما نديدم... ناگه ........گرمايي يافتم برگونه ها............ آه خداوندا....يافتمش ... چه خوش مي باريد.... بي ادعا....بي صدا.......
+ |
84/11/07- - فرید
هنگام تماشاي شادي پرستوهاي مهاجر كه صداي پر نشاط آنهادر اعماق ذهن سردم طنين انداز مي شود ... پرنده بودن وپرواز آرزوي من است... هنگامي كه درختان سايه سنگين و سرد خود را برروي كوچه باغهاي قديمي پهن مي كنند وبلبلان آواز خود را به برگهاي سبز وآرام آنان هديه مي كنند.. تابرگها مستانه برقصند وبخندند........ سبز بودن آرزوي من است..... هنگامي كه به رودخانه پهن وبي صدا مي نگرم كه سنگهاي سخت را با متانت خود صاف كرده وبا طراوت خود گرماي پاهاي خسته مرا التيام مي بخشند.. رود بودن و به دريا رسيدن آرزوي من است... هنگامي كه مورها را نگاه مي كنم كه اميد به لانه رسيدن در آنان تمامي ندارد رفتن و نترسيدن آرزوي من است... هنگامي كه به شقايقي مي نگرم كه در پشت آن تنه پير آرام گرفته و نغمه اي مي خواند سرشار از شوق عشق... بودن وعشق آرزوي من است....
+ |
84/11/03- - فرید
مي نگريست به پر هاي مغرور عقاب كه با صداي باد مي رقصيد.. وچشماني كه همچون نيزه بر پيكر زمين مي نشست.... در انتظار بودتا دوباره پرواز كند.........گنجشك هر روز با پرواز او بيدار ميشد..... جان مي گرفت....پرواز عقاب برايش شراب بود ومستش مي كرد.... نظري به خود كرد به پرهايش ......به بالهاي شكسته اش كه زير برگهاي قديمي جنگل پنهان كرده بود...دلش به حال پرهايش مي سوخت كه هيچگاه لذت بوسه ابرها را نچشيده بودند.....ودر ميكده رنگين آسمان با آواز باد نرقصيده بودند.... خسته بود از شاخه هاي تكراري .....او غوغاي آسمان را مي خواست... جايي كه براي او بلند بود.....خيلي بلند....براي او كه ديگر بالي نداشت..... اما او مي خواست آسمان پرهايش را در آغوش بگيرد.....قبل از آنكه باخاك همرنگ و يكي شود... تصميم گرفت وخنديد.....مي خواست اينبار او ساقي عقاب باشد ........از زير برگ بيرون آمدتا او و پرهاي كوچكش را ببيند.... نمي خواست بيهوده با آسمان وداع كند......در گوشه اي از زمين پست.... تنها...و بي آواز.... آسمان از بال هاي عقاب تازيانه مي خورد.... ...برآسمان پادشاهي مي كرد...در آن سوي ابرها... پرواز مي كرد .....آنطوري كه گنجشك آرزويش داشت.... بر فراز رنگين كمان.... با بالهاي برافراشته .... با منقاري كه چند پر كوچك گنجشك به آن چسبيده بودند.... پر هايي كه با نوازش باد مستانه مي چرخيدند ومي رقصيدند.....
+ |