84/10/28- - فرید
اين وادي كجاست كه در آن ديوانه عاقل مي شود... ومست هوشيار... لعل وياقوت دلم اسير است در افسون رنگ بهار كه در كمان ابروان الهه ناز رقصان است ودل گداز... سكوت دل را در مرگ مي توان ديد وناله عاشق را در لابه لاي لحظه هاي شب... قلبم با يادت پر كشيد....و سكوتم با نامت فواره زد... ناله ام بي كس است... كو آوازي..كو شانه اي براي فرياد... باورم كن نازنينم... بي گناهم در اين رسوايي...
+ |
84/10/24- - فرید
پرندگان به اين سو وآن سو مي روم ؛به دنبال نوري از عمق وجود... صداي او در بين گل و بادهاي بي پايان دشت؛ آواز سبز را براي همه خواند ومن ناشنوا به دنبال جاده براي وادار كردن قلبم براي تپيدن .. خورشيد در انتظار غروب نظارگر دوردست است وكوهها به دنبال پناه دادن به خورشيدومن.. هنوزم به دنبال سايه خود... آشنايم در آسمانها ستارگان را جلا مي دهد ومن در اعماق تاريك خيال به دنبال او.. روز نو با خورشيد قديمي با همان درخشش با شكوه آغاز ميشود وامروزم همان ديروز گذشته... در كوير به ناچار براي خود جاده اي به سوي تاكستان مي سازم كه پر از ياقوتهاي سرخ است ولي افسوس سرابي بيش نيست.... گرماي كويري نقوش پله اي خود را برچهره صحرا حك مي كنند ومن با قدمهاي خسته ام به سوي همان سرابها.... خستگي چشمهايم را مي سوزاند ومن به دنبال جاده گم شده همچنان آواره... باز شب مي شود ...خلوت است ....آسمان نظارگر من و من لرزان وشرمسار ..... در لحظه هاي شرمساري ؛زمين را مي نگرم كه در اين لحظه ها همدم خوبيست.. من به دنبال بيراهه ها بودم ونا اميد .....اشكهايم تنها چيزي بود كه جرات نشان دادن خود را داشتند ..... نسيمي خنك و پر عطر هوشيارم مي كند .. صداي مؤذن گوشهايم را بيدار مي كند ....او در اين نزديكي بود در آن حجم نور در كنار من.. ومن در جستجوي او در ميان سراب ها ..اما او كنارم بود ....
در صبورستان در سرزمين نگاهها ؛من در تنگنا هاي كوچه پس كوچه ها به دنبال سايه
+ |
84/10/19- - فرید
روزي آسماني بود پر از غوغاي عشق... پر از آواز دل.... روزي بود پر از موج...شاد و پر خروش پر از خنده هاي ناب در لانه قناريان روزي بود سرمست از برق نگاهت... رقصان با آواز نفسهايت.. اماامروز من خاموش است ودر حسرت نسيمي از ديار تو كه درآغوشم بگيرد.. فاصله اي تاريك نگاهم را در برگرفته... فاصله اي كه خزان را به مهماني اين ميكده آورده... بنگر به سيماي خسته از ديروزم ونظارگر به صبح فردا.....در اين كلبه بي آلايش كه در آن جز كوزهايي پر از مي ناب ؛ رمق ديگري نيست ساده و ساكت مي نگرم به سبزه اي كه روزي ازخاك من خواهد رست.... وچشمان من خاك كوي ياران ودلباختگان اسير خواهد شد........ .....مي گذرد با جفا ....مي گذرد.... شايد قصاص عاشقان همين است...
+ |
84/10/16- - فرید
در كوچه باغهاي خلوت خود قدم زنان به صداي پاي سايه خود گوش مي دهم كه آرام در ميان برگهاي فرو افتاده از اوج خلوت نواي دلم را دنبال مي كند.... وبلبلان سرمست از بوي باران آواز تو را مي خوانند اي زيبايي... اي قصيدي دل...اي قشنگ ترين آواز من به شكوهت سوگند كه ديوانگانت صداي سكوتت را هم مي شنوند...
+ |
84/10/13- - فرید
سلام دوستان.. در بهبهه اين روزگار؛ عاقبت برآن شدم كه آواي دل را بنگارم تا شايد اين طغيان ويرانگر عشق فروكش كند ونسيم خوش گوار تبسم با من آشتي كند... اين وبلاگ به دور از هر سخن اضافه اي آيينه اي ست در مقابل من ومن نيز با ذهن مواج خود آييينه هزاران نگاهم ... تو ومن مي توانيم با قدم نهادن در اين گذر گاه سبز يكديگر را در اين ره پر پيچ وخم همراهي كنيم وعشق و بودن را بهتر معنا كنيم پس دستهايم را در آغاز اين راه با گرماي دستهايت زنده نگه دار.....
+ |