88/08/08- - فرید
جاده خیال مرا به انتهای نگاهم می برد
سکوت سرد قدمهایم همچنان پوست سفید زندگی را خالکوبی می کند
تنهایی بکر چشمهایم عمق جنگل های ناشناخته را شرمنده می کند...
در عجبم....!
.
.
که چگونه با اینکه آرزوهایم کال و نرسیده اند اما هنوزم می توانم از آنها
مربای شیرین آرزوی دیگری بسازم....

+ |
88/07/03- - فرید
می خواهم باغی بخرم...!
باغی لب جاده قدیمی خیال ...
نرسیده به شهر آرزوها..
باغی که میوه هایش شمع های امید است که از درختان انتظار آویزان شده ؛
باغی که انتهای آن ؛ آغاز بیداری ست و شروع طعم گس حقیقت...
اما..
هرگز به انتهای آن نخواهم رفت ..
می خواهم در همان ابتدای باغ و کنار جاده بمانم ؛
بروی گهواره کودکی هایم تاب بخوم ؛؛
ستارگان را به جان هم بیندازم و قاه قاه بخندم..!!
و به شب تابهای ولگرد بسپارم هر شب بر پیشانیم ؛
صد بار بنویسند ...
" هر چه باد آباد "

گامی کوچک برای قلمی بزرگ
+ |
88/06/19- - فرید
گستاخانه و آرام .. التماس دعا
چشم در چشم آسمان و دست در دست صبحگاه می شمارم...
تک تک گناهانم را بسان چیدن گیلاس کال از درختی فرتوت و نیمه خشک..
می نگرم به جاده ای که آن را پیموده ام و شرمسارانه قدم می گذارم
بر روی جای پای رهگذرانی که راه را دانسته اشتباه می رفتند
.
.
ماه را گواه می گیرم ؛
برای شبهایی که خواستم بگریم و خواب خوش نیمه شب نگذاشت
ستارگان را گواه می گیرم ؛
برای اشکهایی که باید برای دل می ریختم و نریختم
سوز باد صبحگاهی را گواه می گیرم ؛
برای آهی که باید برای افسوس هایم می کشیدم و نکشیدم
و آفتاب دم صبح را گواه می گیرم ؛
برای دیدن اشتباهاتی که باید می دیدم و ندیدم
و اکنون گستاخانه می شمارم تک تک نکرده ها و نریخته ها و نرفته هایم را..
و سند می زنم آن را در بایگانی زندگیم در پوشه سیاه گناهان..
اما خدایم..
مزه این سیب ها را چگونه به فراموشی بسپارم در این برهوت بی ثمر..
ای زیبای و مغرور..!
کاش می شد طعم یک دانه گندم را برایم در این کورستان چنان شیرین
می کردی که در باغ سیب؛ هوس یک خوشه گندم دشت ریاضت
مرا از بهشت گذاری عمر دور می کرد و به جهنم پر سوز و گداز تفکر نزدیک تر..
ای جبار و رحیم..!
کاش می شد در انتهای کوچه ایمان پنجره ای ساخت رو به میکده
بی نام نشان شهر عبادت ؛ که ساکنانش اگرچه مستند
اما شرابشان یک قطره اشک است و دلبرشان شمعی نیمه جان و عاشق..
آنگاه اگر گناه هم کنم باز ایمان دارم به پاکی گناهم...!
+ |
88/05/16- - فرید
دست هایم به چه کار آیند وقتی نمی شود با آن انگشتان نازک شقایق را
فشرد و خیالی بس هوس انگیز را مهمان آرزوها کرد..
تا شاید روزی نامه ای از آنسوی ابرها برسد که باد شمال آن را در کوله خود
بیرون می آورد و از تو زیر لفظی می خواهد تا آن را باز کند و آوازی کند برای
شبهای بی تابی...
تا شاید روزی برسد تا بروی بوم نقاشی ذهنم از سایه ام نقشی بکشم
که در آن نیم سایه ای از رخ یک دوست خیالیست ..
دوستی که هنوز در آن نامه ست و باد شمال هنوز نوزیده...
.
.
چشم هایم به چه کار آیند وقتی نمی شود با آن چشم های چاه را دید
که خیره به آسمان و آن سطل است
تا شاید رهگذری تشنه شود
شاید به بهانه تشنگی او از طناب انتظار بالا بیاید
و لحظه ای کوتاه باغچه پراز گلهای اطلسی را ببیند
تا شاید لحظه ای کوتاه زندان چاه نباشد و بعد از آن چشم بر هم نهد
و عطشی را خاموش و رهگذری را سیراب کند ...
.
.
پاهایم به چه کار آیند وقتی می ترسند از هم قدمی با مرگ؛
وقتی کور می شوند از هم قدمی با زندگی ..
وقتی نمی توانند هم پای آواز چنار پیر کودکی هایم باشند
.
.
آبرنگ به چه کار آید وقتی نمی شود با آن بلندای شب یلدا را کشید
وقتی نمی شود سردی آهی را رنگ کرد..
.
.
دلم به چه کار آید وقتی هنوز می تپد هنگامی که دخترک گیس طلا
در چهار راه های نامهربان شهر ؛ شاخه مهربانی را حراج می کند
برای دمی بیشتر زنده ماندن...
+ |